تبليغاتX
وبلاگ دانشکده ادبیات - بشتابید بشتابید !!!

ذهن چه کسی زیباست؟

ذهن چه کسی زیباست؟ من، شما، نمي دانم. خودم را كه فكر نمي كنم ذهن زيبايي داشته باشم آخر ذهن زيبا تعريفي دارد كه ذهن من از محدوده آن خارج است. ذهن زيبا- البته از نظر من- ذهني است كه حداقل از يك نظر از سطح معمولي بالاتر باشد. به عبارتي يك جنبه غير معمولي داشته باشد و من تا آنجا كه خود را شناخته ام ذهنم هيچ برتري نسبت به ديگر ذهنها ندارد. شما را نمي شناسم. شايد شما جزء ذهن زيباها باشيد. با توجه به تعريف شايد ذهن يك دانشمند، يك عارف عزلت نشين و يا يك شاعر خوش قريحه زيبا باشد كه هست البته؛ اينها هر يك از يك لحاظ ذهنشان زيباست. دانشمند ذهني خلاق دارد كه از زيبايي هاي منطقي برخوردار است. عارف ذهني روحاني دارد كه در آسمانها و ماورءالطبيعه سير مي كند و شاعر ذهني نازك انديش و حساس دارد كه شايد خيلي ها شاعر را بيشتر از هر كسي دارنده ذهني زيبا بدانند. البته اين ترجيح خيلي هم دور از انتظار نيست. چون اغلب ما زيبايي را در هر آنچه ظاهري زيبا و فريبا دارد مي بينيم و از اين رو ذهن شاعر را زيبا مي دانيم چون محصول ذهن او شعري دلنشين و گوش نواز است كه بي شك از حاصل كار ذهن دانشمند كه نظريه ها و اكتشافات بي روح است و يا از ثمره ي ذهن مكاشفه گر كه تجليلاتي است كه فقط خود او قادر به درك كامل آنهاست، زيباتر است. نمي دانم شايد اين تعبير از زيبايي درست باشد و شايد هم به نظر خيلي سطحي باشد. چيزي كه مرا به نوشتن اين مطلب وا داشت قضاوت در باب اين مسأله نبود بلكه جرقه اي بود كه هنگام انديشيدن درباره ذهن زيبا و مصداق هايش از ذهن نه چندان زيبايم گذشت. چندي پيش كه غرق در تفكر در اين باره بودم ناگهان گرماي حضور مادرم مرا به خود آورد سيني چاي در دستش بود و پشت سر من ايستاده بود. گفت: چند بار صدات كردم انگار نشنيدي. بيا چاييت رو برات آوردم. بخور تا سرد نشده.

جواب من معلوم بود هميشه يك جمله تكراري: دستت درد نكنه. خودم مي آمدم. سيني را گرفتم و او همانطور كه آمده بود رفت، نرم و آرام. و من بر جاي ماندم، مات و خاموش. چيزي در من بيدار شد. حسي در دلم پديد آمد. مادرم...

در آغاز نمي دانستم اين جرقه حسي كه چون شهابي برق آسا از روح و جان من گذشت چه بود. اما پس از دقايقي تأمل دريافتم كه هر چه هست به حضور او"مادرم" برمي گردد. با حضور گرم او بود كه اين حس در من پديد آمد. حضورش سنگين بود نه از آن جنس سنگيني كه خفقان آور است نه، حضورش سنگيني مخمليني داشت. گرماييش لطف و خواستني بود و چنان نرم در كنار من حضور يافت كه اصلاً متوجه حضور او نشدم. چون حريري بهشتي آرام در كنارم ايستاد و صدايش گر چه خسته- چون هميشه- اما موجي از زندگي در آن بود كه تلخي خستگي صدايش را در خود حل مي كرد. در عجبم، اين همه زيبايي در يك حضور كه هميشه بي تفاوت از كنارش مي گذشتم ويا، شرم دارم از گفتنش اما بايد صادق بود دست كم با خود، و يا با دلخوري حضورش را در كنار خود رد مي كردم "چرا آوردي. صدام مي كردي خودم مي آمدم". خوب مي دانستم آنقدر از شكستن چيني نازك من مي ترسد كه هميشه اول صدا مي زند وقتي جوابي نمي گيرد به ناچار از سر مهر پاورچين و آرام چون عطر گل به حضور مي آيد. اما كاسه كوچك بي عمق صبرم كه از پيش سر ريز بوده بر سر او بايد آوار شود. جز او كه مي تواند درشتي بشنود و نازكي و لطف هديه كند. ذهن او زيباست نه شاعر، آخر شاعر كي مي تواند آزرده بشود اما نيازارد و يا حتي شكوه بر لب نيارد. مگر نه اين است كه او در شعرش با تمام احساس و شورش به آنان كه آزرده اندش ناسزا مي گويد. اما، واي بر من، مادرم كي در جواب بي مهري من مرا آزرد؟! كي مرا ناسزا گفت؟! گاه فريادي شايد نه براي جبران بي مهري نه، به مهرش سوگند كه نه، فقط تا مرا به تازيانه ي صدايش به خود آورد كه به كجا چنين شتابان فرزند؟!" زيباست. آري بي شك زيباست." من به خود گفتم و اكنون به هر آنكه اين درد دلها را بخواند مي گويم ذهن او زيباست، زيباتر از ذهن آن شاعر كه با لرزش بال هر پروانه دلش مي لرزد و روحش ترانه اي پر احساس سر مي دهد. كه مادرم به جاي سرودن ترانه – او خودش شعر مجسم است- بال پروانه اش را به گرمي دستش مي نوازد كه مبادا از سرما لرزيده باشد كه اگر چنين باشد با جان خود گرمش مي كند. آري به عشق سوگند كه زيباتر از هر ذهني ذهن مادر من است.

نمي دانم، شايد بگوئيد احساساتي شده ام و چندي ديگر يادم مي رود چه گفته ام. شايد حق با شما باشد. اما دارم آنچه را كه حس كرده ام بر كاغذ مي نويسم تا اگر خود از ياد بردم دست نوشته هايم مرا به خود بخوانند. احساساتي شده ام. آري، اما اين حس خوشايندي است كه كسي را كه هميشه در كنار داشته اي اما هرگز نديده اي يك بار از ته دل با تمام احساس ببيني. خدايا من كه را نمي ديدم! مادرم، فرشته اي در كنارم. همينجا روي زمين. هر روز از آغاز روز كه من خواب بودم و او بيدار تا شام كه او بيدار بود و من به خواب ناز، او با من بوده و هست و خواهد بود؟- اگر روزي برسد كه كاش هرگز چنين روزي نرسد كه او ديگر نباشد واي چه بر سر من سودا زده خواهد آمد بي او من بي فرشته تنهايم و بي كس- آري او هميشه بوده من او را نمي ديدم. مي ديدم اما چه ديدني، با چشم سر، با همان چشمها كه غذاهايش را مي ديدم و نگاه خسته اش را سبك سرانه از سر وا مي كردم. مي ديدم به همان چشمي كه رهگذري را در گذري مي ديدم شايد با يك لبخند كم مايه و گاه بي مايه كه چاشني ديدن مبتزلم مي كردم. واي حال كه نگاه مي كنم- نه با چشم بي خرد سر كه با چشم خرد- مي بينم چقدر او را نديده ام. چه وقتها كه مي توانستم ببينمش و من به بهانه اي ديدنش را به فردايي كه هيچ وقت نمي آمد سپردم و يا گاه اصلاً نفهميدم اين فرشته مرئي نياز دارد ديده شود آن هم از سوي من مگر او  غير از من"فرزندش" كس ديگري هم دارد.

دلم برايش تنگ است. دلم تنگ ديدنش است. تنگ فهميدنش. تنگ در آغوش كشيدنش، بوسيدنش، بوئيدنش. راستي مادرم چه بوي داشت؟! خيلي وقتها او را به رسم ادب و چون غريبه به رسم حفظ ظاهر در آغوش كشيده ام، بوسيده ام، اما شرمم باد، او را نه با دل كه با تن در آغوش كشيدم. او را بوسيدم نه با جان كه با لبهاي بي روح بوسيدم. از خودم شرمم مي آيد. چرا چنين شد. چرا او كه صاحب زيباترين ذهن دنياست بايد چنين ناشناخته بماند. آن هم وقتي كه اينقدر دم دست است. راستي كه چقدر به خدا شبيه است. مادر همچون خدا در بين پرورده هايش تنهاست و با وجو ظاهر بودن هميشه از نظر پنهان است.

مادرم، پيداي پنهانم، بمان تا بمانم.

تقديم به مادرم كه هرگز نتوانستم هديه اي در خور مهرش به او در روز مادر تقديم كنم.

                                                                                                                 مینا

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:27 توسط سايه |