خبر:
با رنگ آبي مي نويسم چون هم رنگ آسمون هست هم دريا هم ....... يادش به خير قديما چقدر از رنگ آبي بد مي گفتم خوب آخه پرسپوليسي بودم ولي حالا ديگه فرق داره الان دارم با رنگ آبي مي نويسم چون رنگ تيم شيرين فراز
نه خير استقلالي ها شاخه شونه نكشند اين آبي با اون آبي زمين تا آسمون فرق داره . خدا رو به خاطر همه ي مهربوني هاش شكر مي كنم ايشالا بتونيم يه حضور موفق تو ليگ برتر داشته باشيم. هرچند خيلي وقته از اين ماجرا ميگذره ولي به نظرم اگه ۱۰۰ دفعه هم تبريك بگيم بازم كمه . من نديد به ديدم ؟
چطور جرات كردي
اصلآ مي دوني چيه بازم حرف بزني ميگم نگهبان دم در از ورود شما به اين وبلاگ خودداري كنه پس ساكت باش بقيش رو بخون![]()
![]()
جناب سرابي هم اومد . من خودم هم نبودم ولي اينطور كه همه ميگفتند خيلي بي ربط حرف زده. دانشجو ها هم جلسه رو بهم زدند حتي زد و خورد هم پيش اومده ظاهرآ برادران بسيجي با دانشجوها درگير شدند كلاسهاي ۲ تا ۴ تعطيل شد . حتي دانشجوها از دانشكده هاي مختلف اومدند نتيجتآ يه چند ساعتي تحصن بوده وهر كي دق دلي داشته تا اونجايي كه تونسته نثار حراست و دانشكده و اربابان خاكستري كرده. نكته ي قابل توجه اينه كه تا قبل از اين ماجرا همه از ترس حراست مواظب پوشش و غير بودند ولي بعد از اين ماجرا ديگه كسي تحويلشون نميگيره . حتي يكي ميگفت اگه به لباست گير دادند و كارت دانشجوييت رو خواستند خيلي آروم بگو من به شما اعتماد ندارم كه كارتم رو نشون بدم ! نهايتآ خوش به حال بعضي ها شد !......
و اما موضوع اصلي: آقا اين همه رو گفتم تا به اصل مطلب برسم . BEAUTIFUL MINDّ همين هفته ميره واسه چاب احتمالآ اوايل هفته توي دانشكده ادبيات توزيع ميشه. نميدونم داستان كوتاه "اتاق مبله شده" O.HENRY رو خوندين يا نه ولي يه ترجمه آزاد ازش داريم كه خوندنش خالي از لطف نيست . چندتا شعر و داستان كوتاه از جمله داستان كوتاه "درخت درون" كه درباره ي اميلي برونته هست ترجمه شعر و داستان كه به انگليسي برگردونده شده هم داريم حتي درباره ي ذهن پويا و زيبايي هم مطلب داريم . سبزي خوردن هم داريم آشي پلويي و دلمه اي هم داريم
بدو بيا جا موندي.... نصف عمرت تباه نشه..... خيرشو ببيني ۲۰۰ تومان..... ايشالا كه دستت سبك باشه .....خدا بده بركت.....عزت زياد......![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47 توسط سايه
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم٬ از دست داده ایم ! ما بی چراغ به راه افتاده ایم. و ماه ٬ ماه ٬ ماده ی مهربان ٬ همیشه در آنجا بود در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند ! چقدر باید پرداخت؟..... فروغ فرخ زاد بعضي حرفها گفتنشون سخته حتي باورشون هم سخته. آخه چطور باور كنيم حوادث اخير دانشگاه رازي سوژه ي اصلي راديو آمريكا و بی بی سی شده يا اينكه مسئله ي معاونت كل حراست دانشكدمون رو فلان شبكه ي ماهواره اي پخش مي كنه. به خدا آدم شرم مي كنه از دانشجو بودنش ٬ از اينكه مجبوره بازم قدم تو دانشكده اي بزاره كه معاون كل حراست كه بايد درستكارترين فرد باشه منفورترين آدم از آب در مي آيد؟ چرا هيچ كي جواب ما رو نمي ده ؟چرا خانه ي نشريات به خاطر يه بيانيه ساده كه خواستار رسيدگي به اين مسئله بهرنج هست تهديد ميشه ولی هيچ كسی نمي پرسه برای همچين پست مهمی بی صلاحيت ترين آدم رو انتخاب مي كنند؟!؟ حدود ۱۰ روز از اين ما جرا مي گذره ولي هنوز پاسخ روشنی به دانشجو ها ندادند. هر گوشه رو كه ميبينی دارند درباره اين موضوع پچ پچ مي كنند چه وضع اسفناكي داريم واقعآ كه بايد برا خودمون متاسف باشيم. مي تونيم در مقابل بعضی مسائل سكوت كنيم حرف نزنيم مي تونيم چشممون رو ببنديم و هيچ چيزي رو نبينيم مي تونيم كوركورانه زندگی كنيم .......ولي آيا با همه اين اوصاف مي تونيم احساس رضايت خاطر داشته باشيم؟ دكتر مصدق بيراهه نگفته كه حرف را بايد زد ٬ درد را بايد گفت. حداقل كاری كه مي تونيم انجام بديم اينه كه از مسئولان دانشگاه بخوايم يه پاسخ روشن به ما بدند. بگن كی مسئول اين فاجعه هست و چطور همچين آدمی كه شرافت و درستكاريش زبانزد عام و خاص بوده اينطوری با آبروی جامعه ی دانشجويی دانشگاه رازی بازی كرده . اين مسئله هم مثل خيلی چيزای ديگه به دست فراموشي سپرده ميشه ولی آينده رو چيكارش كنيم. مسئله ی مهم اينه كه ديگه شاهد همچين فاجعه ای نباشيم فقط اميدواريم . اميدواريم به جای كندن بيانيه هاي دانشجو يی از روی برد ها ٬ يك جوابيه مستدل به ما بدهند و تضمين كنند كه ديگر شاهد همچين اخبار تكان دهنده ای نيستيم . فقط مي تونم بگم متاسفم براي شما براي خودم بخاطر جايي كه به اسم دانشكده داريم توش درس مي خونيم جايی كه دروغ و ريا كاری حرف اول رو ميزنه .متاسفم بخاطر اينكه يه نفر مياد و اسم دانشجو را روي خودش ميزاره به ظاهر مياد دانشكده كه درس بخونه و لی حقيقت امر يه چيز ديگه است اينجور افراد نه قابل ترحم هستند و نه بخشش . همه ی آنچه كه نصيبشون ميشه حقارت و پوچی هست! پی نوشت: مبنی بر اخبار منتشر شده در جامعه ی دانشگاه رازی در ارتباط با معاونت کل دانشگاه ٬ در روز دو شنبه مورخ ۲۴/۲/۸۶ ساعت یک الی دو ٬ در کلاس شماره یک دانشکده ادبیات جلسه ای تشکیل می گردد که طی آن رییس کل حراست جناب آقای سرابی پاسخگوی دانشجویان و شفاف سازی این مسئله خواهد بود. از همه ی دوستان عزیز خواستاریم با حضور در این جلسه مراتب اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. شاید بتوانیم جوابی برای دل زخم خورده مان و احساسات جریحه دار شده مان پیدا کنیم !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:17 توسط سايه
سلام می کنم خدمت همه ی دوستان خوبم و امیدوارم حال همگی خوب باشه . الان که از حال و هوای جشنواره بیرون اومدین میخوام یک مطلب توپ بزارم که خوشتون میاد هیچ ٬ به درگاه ایزدی هم متوصل میشید که بازم بیام از این پستها بزارم ( اعتماد به نفس رو دیدی خصوصیات بعضی از آقا پسرها خصوصیات بعضی از دختر خانمها: حالا اگه گفتین من کی هستم ؟میگم نگم تا تو خماریش بمونین ولی از اونجایی که خیلی با مرام هستم میگم . کوچیک شما منا هستم
یه خورده یاد بگیر تا کودک درونت سر خورده نشه
)آی خدا چه کیفی داره ملت رو سر کار بزاری... کلاه سرش بزاری .....نکنه فکر کردین من سایه هستم!....آره؟.....نه جانم من سایه نیستم
عمراْ بگم کی هستم..اصرار نکن...نه نمیگم .حالا چرا گریه می کنی...آخی دلم برات سوخت از بس التماس کردی...حالا بگم ؟...نگم؟.....بگم یا نگم
نه فایده نداره باید بگم ولی حالا نمیگم
بمونه برا بعد اینکه این پست رو خوندی .....آخه مزش از دست میره...من بیمزه هستم
بیمزه خودتی
اصلاْ از وبلاگ ما برو بیرون تا نزدمت ها .....حالا قبلش این پستم رو خوندی اشکال نداره ![]()
خیلی ها می شناسن .اونایی که هم نمی شناسن این دیگه مشکل خودشونه
درمونده نباشی تا اونجایی که می تونی کامنت بزار![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:39 توسط سايه
دومین جشنواره نشریات دانشجویی هم تموم شد با تمام خاطرات قشنگ و به یاد موندنیش. ۳۰ و ۳۱ فروردین ۸۶ سالن کتابخونه مرکزی پر از جوونایی بود که هر کدومشون نماد یه ایده قشنگ بودند همه ساده و بی تکلف بودند قرار نبود اتفاق خاصی بیوفته جز اینکه می خواستند با نشریه ها شون بگن که وجود دارند جز اینکه همه همدرد بودند هدف داشتند نیومده بودند که محکوم کنند یا محکوم بشند اومدن تا حرف بزنند بخندند و بحث کنند و حس کنند که جوون هستند . می خوام توی این پست از اون ۲ روز حرف بزنم ................ چهارشنبه ۲۹ فروردین ساعت ۲ تا ۵ عصر زمان غرفه آرایی بود . بر بلندي هاي بادگير کاغذ رنگی٬ چسب ماژیک٬ قیچی ٬دو میز مطالعه و یه کمی دیوار و صلیغه چند تا دختر که بر خلاف غرفه های دیگه هیچ پسری بینشون نبود تا بشن یک نشریه فمینیستي................. اينم قسمتي از مقاله ي مريم بهروزي سردبير نشريه مون:
"آنكه شما هستيد بالاتر از كوه منزل دارد و با باد سفر ميكند . " و امروز جمعه 31/ فروردين/86 كه روز آخر جشنوارس اميدوارم هممون انقدر چيز ياد گرفته باشيم از هم كه حتي اگه بخوايم هم نتونيم همديگرو فراموش كنيم ، كه بتونيم به قول استاد بسامي توي work shop لينك بشيم به هم استادانه. رقابت رو پلي براي رفاقت قرار بديم و انقدر چيز واسه ياد گرفتن از دانش بغلي كش بريم كه ذهنمون پر بشه از اتفاقاي قشنگ ، پر از شروعاي رنگي، پر از خاطره هاي ماندگار، پر از جواني. اوقاتتان خوش، خاطراتتان جاودان با د.
![]()
خلاصه مثل بد بخت بيچاره ها آخر صف وايساديم تا اگه غذا موند به ما هم بدند هيچ وقت تو عمرم اينقدر احساس بدي نداشتم
صداش هم تا اونجايي كه راه داشت بلند كرديم خوب بايد يه چيزي ميزاشتيم كه به نشريه مون بخوره ديگه. بعدا كه خودمون از از اين ديشدن ديشدن ها سر درد گرفتيم و مخ ملت رو با اين صداهاي نا هنجار تليت كرديم رفتيم سراغ موسيقي سنتي . كم كم غرفه ما تبديل شد به آهنگهاي در خواستي ........بنده خدا آقاي سهرابي كه يكي از عوامل اجرايي بود رو خيلي اذيت كرديم هي ميومد مي گفت صداشو كم كنيد ما مي گفتيم چشم دوباره زيادش مي كرديم
از طرف ديگه جناب آقاي حجت الله حاتمي و آقای مسعود مرادی وهمكارانشون كه از خانوما فقط يكي شون رو ميشناسم به اسم خانوم حسن پور ٬ زبونشون مو در آورد تا ما ميرفتيم آمفي تئاتر همينجا از همشون تشكر ميكنم وبهشون خسته نباشيد ميگم. خدا قوت....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مونا كاظمي مدير مسئول نشريه خانوم ترين دختري كه تا حالا ديدم٬ مريم بهروزي سر دبير با احساس٬ نوشين مهربان و خوش فكر٬ خودم و زهره دوست داشتني هميشه فعال .
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:37 توسط سايه