سلام
تموم شد. بالاخره امتحانات تموم شد هنوز باورم نميشه ولي انگار اگه خدا بخواد اين ترم هم به هر
بدبختي بود تموم شد
. خیلی وقته آپ نکرده بودم دلم برا وبلاگم تنگ شده بود يواش يواش
داشت آدرسش هم یادم مي رفت که یکی اومدو گفت فلانی راستی از وبلاگت چه خبر؟ گفتم
ای دل غافل
یه روزگاري من یه وبلاگی داشتم .خلاصه گفتنی الان اينجا در خدمت شما هستم.
آهاي اونايي كه از كوچه ي وبلاگ ما گذر مي كنيد و يواشي سرتون رو پايين مي گيرين و بدون اينكه
احوالي بپرسين و نظري بزاريد٬ رد ميشين٬ بدونيد كه اگه سرتون رو بالا بگيريد آسمون بالاي سرتون
خيلي آبي! بهر حال ما كوچيك شما هم هستيم چه اونايي كه نظر ميزارن چه نميزارن
اين دفعه
مي خوام از آخرين امتحان اين ترم براتون بگم ![]()
آقا هر کی میگه درس مال شب امتحان هست گل گفته اصلاْ معنی نداره آدم در طول ترم درس
بخونه بعد شب امتحان با خیال راحت بخوابه اصلاْ ببینم مگه دانشجو باید درس بخونه؟؟؟مزه ی
دانشجو بودن به اینکه شب امتحان تا صبح بیدار بمونی زحمت بکشی تلاش کنی تا كله ي سحر
بيدار بموني و مطالب و نكته هاي مهم رو پيدا كني بعد يك برگه A4 رو به چندين قسمت مساوي
تقسيم كني و با يك مداد نكي (همون اتود منظورمه
) نكته ها و مطالب گرد آوري شده رو با خطي
خوش خوانا و زره بيني در اين برگه ها بنويسي . فرداي روز امتحان ديگه اضطراب نداري. همه ي كتاب
رو خلاصه كردي تو اين چندتا برگه پس::
با اعتماد بنفس كامل و قدمهايي استوار پيش بسوي امتحان................
" فقط بايد كمي جسارت داشته باشي. آدمهاي ترسو هميشه بازنده هستند . رله و عادي رفتار كنيد
لذت و هيجاني كه در تقلب هست در هيچ كجاي دنيا يافتني نيست. بهترين نمره ها در نتيجه ي
بهترين تقلب ها.بياييد دانسته هايمان را شريك شويد بهترين نتيجه ها در مشورت كردن ظاهر ميشود"
شب امتحان:
همش تقصیر خودمه. از بس دقیقه ۹۰ هستم. پیش خودم فکر می کردم آسونه ۳ سوت می خونمش
اما ۳سوت که سهله ۳۰۰۰۰۰۰۰ سوت هم نمیشه یه کتاب پونصد صفحه ای رو تو یه شب خوند.یه ترم
زدم تو خط بی عاری و حالا ماتم فردا که روز امتحان هست رو گرفتم. کاش میشد اصلا فردایی در کار
نبود کاش می شد امتحانی در کار نبود کاش میشد به عقب برگشت و گذشته رو جبران کرد. خدا جون
دفعه آخرمه این یه دفعم کمکم کن تا صبح بیدار بمونمو درس بخونم قول میدم ترم دیگه جبران کنم اصلا
کلمه به کلمه ی حرفای استادامو مثل مشق شب جزوه می کنم و روزی سه دفعه مرور می کنم که
یادم نره. فقط این یدفعه هم کمکم کن ............ ![]()
![]()
![]()
شروع می کنم به خوندن. کلاْ ۴ فصل برا امتحان میاد. الان ساعت ۱۰ شب هست تقریباْ میشه گفت
برا هر فصلی ۲ ساعت وقت دارم. خوبه دیگه نمی خوام که نمره الف شم یه ۱۰ هم بگیرم بسمه![]()
۲ ساعت گذشته ولی من هر چی بیشتر می خونم مطالب بیشتر برام نا مفهوم میشه. یعنی استاد
همه این مطالب رو سر کلاس گفته؟؟؟ پس من کجا بودم که اینارو نشنیدم
دوباره متمرکز میشم
رو درسم یه خورده اگه دقت کنم راحته میشه مثل آب خوردن تا صبح حداقل ۲ دورش کرد ..............
آره جون خودم فعلاْ که تو فصل اولش موندم ای خدا چرا اینقدر منو خوش خیال آفریدی؟ اگه یه خورده
مثل بقیه ترس و لرز امتحان رو داشتم ایام فرجه رو به بطالت نمی گذروندم و درسمو نمی گذاشتم
واسه شب امتحان
افکار بیهوده رو میزارم کنار دوباره به کتابم بر می گردم . زمان همچنان میگذره
فصل اول رو که هیچی نفهمیدم بهتره برم فصل های بعد شاید راحتتر و قابل فهم تر بود
. زهی خیال
باطل
فصل اول پیش نیاز فصل دومه و به همین ترتیب تا آخر. حالا چیکار کنم ساعت حدودای ۱:۳۰
نصفه شبه و من هنوز هیچی یاد نگرفتم . کاریش نمیشه کرد باید برگردم و از اول بخونم ولی این دفعه
با دقت بیشتری شروع می کنم![]()
اصلاْ یادم نیست کی خوابم برد ولی حالا که بیدار شدم ساعت از ۳ نصفه شب هم گذشته. انگار تمام
خوابای دنیا منو گرفته ۵ دقیقه چشمم رو کتابه یه ربع می خوابم دوباره از ترس امتحان فردا بیدار
میشم تازه هنوز فصل اول رو تموم نکردم
نه اینجوری نمیشه باید یک فکر اساسی کرد
میرم یه
آبی به صورتم می زنم و بر می گردم حالا دیگه خوب می دونم چاره ی کار چیه
ييکی ثانیه یه
برگه A4 رو ميارم و هر چي فرمول و نكته هاي مهم رو روش مي نويسم. در كل ۴ برگه حاصل ميشه
كه مشخصا به ۴ فصل برمي گرده . فصل اول و دوم رو تو جيب هاي مانتوم و فصل سه و چهار رو تو
جيب هاي پالتوم ميزارم . الان ديگه با خيال راحت بايد برم بخوابم اخه امشب كلي خسته شدم![]()
يكشنبه ۸/۱۱/۱۳۸۵ :
سر جلسه نشستيم . از شانس بده من اين بار تو راهرو افتاديم آخه ميدونيد تو راهرو هميشه خطر
اين هست كه يكي از مراقب ها از پشت ٬سر برسه و مچتو بگيره ولي تو كلاس ميشه همه چيو زير
نظر گرفت. تو راهرو آدم نميدونه كي برگه ها رو ٬رو كنه كه كسي سر نرسه ولي من كه بيدي نيستم
كه با اين بادا بلرزم
ميدونم بايد چيكار كنم . سوالها رو بهمون ميدن چقدر هم سخته خوب شد
مجهز اومدم ها
خدايا به اميد تو شروع ميكنم .خوب مي دونم مراقب ها ۱۰ دقيقه اول رو خيلي
با دقت زير نظر ميگيرن پس حواسم هست تابلو بازي در نيارم . همه چيز عادي هست تو يك موقعيت
خوب برگه اول رو در ميارم و شروع مي كنم به نوشتن. آدماي خوش خيال خوش شانس هم هستن
هر چي تو تقلبي هام نوشتم واسه امتحان هم اومده
نوبت برگه دوم ميشه
حالا سوميشو
در ميارم
تقريبا ۱۴ نمره فيكس نوشتم ولي حيف ايم مياد برگه چهارم رو در نيارم
مگه من چي
از اين بچه درس خونا كمتر دارم بزار يه بارم من نمره الف بشم دنيا كه به آخر نميرسه
خوب ديگه
نوبت برگه چهارمه
![]()
اين دختر بقل دستيم شك كرده فكر كنم منو ديد وقتي برگه ي آخر رو
در آوردم. نگاه معني داري بهم ميندازه
آگه بهش رو بدم سري لو ميده بنابراين يك اخم تند و تيز
نثارش مي كنم كه جيكش در نياد![]()
وگرنه بعد از جلسه امتحان.........بنده خدا سرشو ميندازه
پايين و كاري به كارم نداره دمت گرم ايشالا تو هم مثل خودم اين درسو ۲۰ بشي
همچنان دارم به
كارم ادامه ميدم كه يكي از مراقب ها كه اون لحظه از ديدگاه من بيشتر شبيه جلادها بود از دور قدمهاي
تند و تيزي رو به سمت من بر مي داره. يعني به من شك كرده
برگه آخري رو لابه لاي برگه سوال و
جوابم ميزارم و يه جوري وانمود مي كنم كه انگار دارم درباره ي سخت ترين سوال زندگيم تعمق ميكنم
داره بهم نزديك تر ميشه تو دلم ميگم آخه تو به من چيكار داري برو پي كارت ولي نه سرمو كه يك
لحظه بالا مي گيرم نگاهامون بهم گره مي خوره . دلم به تلپ تلوپ ميوفته
سعي مي كنم خودمو
نبازم يه ندايي تو گوشم مي پيچه كه " تو ميتوني....تو ميتوني...." طرف الان دقيقا رو سرم
الانه كه بگه خانوم تقلبيتو تحويل بده و تشريفتو ببر بيرون جلسه
نمره به جهنم آبروي چندين ساله
ميره. خداجون دستم به دامنت همين يه دفعم كمكم كن قول ميدم ديگه درس بخونم
احساس
مي كنم همه ي آدم هاي اونجا تو اون لحظه تماشاچيه من بودن همچنان قلبم تندتر ميزنه يه دفعه
يه صدايي از پشت سر مياد
كيه ؟؟؟ يعني چي شده؟؟؟ مراقب بالاي سر من به طرف صدا ميره
نگو يكي از مراقب ها مچ دانشجويي رو گرفته و بحث بالا گرفته . در يك حركت سريع فوري برگه ي
تقلبي رو چپوندم تو جيبم
مراقب ما وقتي فهميد ماجرا از چه قرار بوده در عرض چند ثانيه برگشت
دوباره اومد رو سر من. من كه خيالم از همه عالم و آدم راحت شده بود همچين نگاه حق به جانبي به
خودم گرفتم كه اونم كم كم به شك افتاد كه آيا واقعا من ريگي تو كفشم هست يا نه
منم كه متوجه
همه اوضاع بودم سريع پاشدم و برگمو تحويلش دادم . چنان مغرورانه برگه رو دادم كه تو دلم به خودم
مي خنديدم كه اين همه جسارت رو از كجا پيدا كردم
بعد از امتحان همه از سختي سوالها داشتن
حرف ميزدند كه يه دفعه من پريدم وسط و گفتم " چه سوالهاي مفتي بود. به نظر شما خيلي
راحت نبود؟!؟ " كاش شما هم بودين و واكنش بچه ها رو ميديدين![]()
![]()
![]()
![]()
خوب اينم يه جور نمره گرفتن هست البته به سختيش نمي ارزه من كه از اين به بعد
ميخوام درسمو سر وقت بخونم .ميدونيد امكانش بود من بجاي اون دانشجو مي بودم يعني
اگه اون لحظه اون گير نمي افتاد الان من به جاي اون بودم هميشه گفتم بازم ميگم
نمره از ديدگاه من خيلي مهم نيست ولي خوبه كه آدم نمره حق خودشو بگيره . من هر
نمره اي رو در اين درس بگيرم حقم خيلي كمتر از اين خواهد بود پس تصميم گرفتم مثل
يك دانشجو خوب درسهامو سر وقتش بخونم و تو كلاس چرتم نگيره ![]()
![]()
![]()
كلام آخر:
دلي مي خواهم به بزرگي آسمان
دستاني به بخشندگي دشت
و خدايي كه هميشه در من جاري باشد
يا حق
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:45 توسط سايه