تبليغاتX
وبلاگ دانشکده ادبیات

   سلام....

  این سلام به بچه های ادبیاتی نبود نه اینکه من باهاشون دشمنی چیزی داشته باشم نه

  فقط چون می دونم هیچ کدومشون نمیان به ما سر بزنن اینو گفتم خوب نامردا بیاین سر بزنین

  دیگه ٬ مگه چیزی ازتون کم میشه اصلاْ ببینم مگه وبلاگ دیدن مالیات داره که نمیاین ها ا ا ا

  آقا ما هرچی وایسادیم این نظرات به ۳۰ برسه بعد پست جدید بزاریم دیدیم نشد٬ ۲۶ گیر کرد

  کی میگه ۲۶ برادر ۱۳ نیست شایدم خواهرشه شایدم زنشه شایدم ..... اصلاْ به فضولش ربط نداره

  اینو گفتم برا اون دسته از دوستانی که میگن دیر آپ می کنی .من شرمنده ی اخلاق ورزشکاریتونم

  که از مرام هیچی کم نمی زارین و هی تند تند میاین به ما سر می زنید

  خوب دیگه بریم سراغ ادبیات و اتفاقاتی که این مدت افتاده :

  جونم براتون بگه که روزگار میگذره همینطوری که جو بعضی از استاد و کلاس ها از ۱۰۰ تا دیازپام

  قوی تره .تا شروع می کنن به حرف زدن همه جماعت حاضر در کلاس خوابشون می گیره . سر

  کلاسهایی هم که ما می خوایم با اشتیاق گوش کنیم یا صدای خروس و گربه و نون خشکه ای و

  عربده کشی تو خیابون نمی زاره یا صدای دزدگیر ماشین های اساتید محترم تا یادم نرفته یه چیز

  دیگم اضافه کنم اونم صدای شوفاژ هایی که دارن برا زمستون آمادشون می کنند.استاد خفن تو

  حس درس دادنه ٬ جیک هیچ کی هم در نمیاد که یه دفعه صداهای مهیبی به گوش می رسه:

  هو و و و و و و و و و و و و و و و و و هی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ها ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا

  بعدش صدای پر فشار آب که از لوله های شوفاژ میگذره به گوش می رسه یه چیزی تو همون مایه های

  حمام عمومیهو و و و و و و هی ی ی ی ی ی ها ا ا ا ا ا ا ا


  آقاجون تکلیف مارو با این تخته های وایت بورد تاشو معلوم کنید هیچ کدوم از استادا که ماژیک ندارن

  هیچ کدوم از دانشجو ها هم که ماژیک ندارن ٬ بوفه دانشکده هم که ماژیک نداره ٬ باغبون دانشکده

  هم که ماژیک نداره خوب پس این وایت بوردها رو برا سر قبر کی خریدین؟؟؟ بدبختی که فقط به اینجا

  ختم نمیشه مثلاْ همین هفته پیش یکی از اساتید محترم می خواست تخته رو تا کنه و از طرف

  تخته سیاهش بنویسه ولی این تخته محرک دائماْ تکون می خورد باد می اومد یه طرف می رفت

  یه نفر در و محکم می بست تخته طرف دیگه می رفت یه بار سرمون راست می رفت یه بار چپ

  دباره راست دوباره چپ خلاصه موج مکزیکی تو کلاس جریان داشت که نگو بعضی وقتام کله هامون

  به هم می خوردبالاخره یکی از پسرای کلاس به قباش برخورد. رگ گردنش بالا زده بود .اومد

  مهندسی کنه این دو طرف تخته رو به هم بیاره یکی از دخترا هم رفت کمکش .پسره یه چیزی می گفت

  دختره یه نظری داشت دختره ایده می داد پسره رد می کرد ما هم این وسط انگار نمایش زنده

  فیلم های لورل و هاردی رو می دیدیم فقط می خندیدیمآخرشم استاد حضور غیاب نکرد

  کلاس تموم شد منم دیگه نفهمیدم مهندسی پسره نتیجه داد یا نه

 


  چند روز پیش با چندتا از دوستام داشتیم به طرف کلاسمون می رفتیم که متوجه یه تجمع شدیم

  اول فکر کردیم یه تجمع سیاسی.. چه جلب.. تجمع سیاسی اونم تو افغانستان نه ببخشید تو ادبیات

   وقتی نزدیک تر شدیم متوجه صدایی بسیار نا هنجار شدیم نگو یکی از پسرا دچار خود شیفتگی

  مزمن شده بود احیاناْ فکر می کرد صداش خیلی دلپذیره :

  آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست ..................

  مشنگ همچین حس گرفته بود ومی خوند انگار توی بزرگترین تالارای دنیا داره می خونه کلی هم آدم

  دور خودش جمع کرده بود حتماْ پیش خودش فکر می کرد اینا از روی زوق هنری بهش نگاه می کنند

  جو دیگه اگه بگیره مکان و زمان نمی شناسه  بخصوص اینکه سال صفری باشی و به خصوص اینکه

  تا حالا تو عمرت یدونه دختر هم ندیده باشی و از همه مهم تر ۴ تا دوست با معرفت داشته باشی

  که بهت بگن صدات محشره و تشویقت کنن که بلند بخونی اون وقته که دسته گل به آب میدی

  حالا ببینید چطوری تشویق شد:

  ::ای ول ای ول استعداد

  ::هنجره طلایی ......امید دانشکده مایی

  ::مه مرده ی ییه صداتم

  ::تو خود نمره ۲۰

  ::داش از چه گله داری بگو شاید خودم حلش کردم جان تو

  ::با مرام یه امضا بده

  ::دوباره دوباره یه بار فایده نداره ......

  خودمم گفتم : بابا اعتماد به نفس البته یواش گفتم فقط خودم شنیدمحالا از این همه

  خواننده آبکی دست گذاشته بود رو چه کسی و چه آهنگی


  اسم ۱۰ تا شاگرد اول هر کلاس رو زدن تو بورد گروهها .کلاس ما همش ۲۰ نفر نیست ۱۰ تاشو معرفی

  کردند که البته منو عسل تو این لیست نبودیم

  ¤ الهی آرزو ارشد شدن رو دلتون بمونه

  ¤الهی این ترم همتون صفر بگیرید مشروط بشین

  ¤الهی پرونده انضباطی براتون تشکیل بدن

  ¤الهی سیاسی بشین اخراجتون کنن

  ¤الهی همه دعا های من گیرا بشه......................................آمین.


  یک هشداری بهتون بدم و دیگه رفع زحمت کنم اونم اینکه با خبر شدیم جدیداْ توی ادبیات یک موجودی

  پیدا شده که به قول یکی از دوستام مثل ..... می مونه این ور اون ور میره٬ بو می کشه بعد میره گزارش

  میدهاین موجود بسیار خطرناکه میاد با پسرا رفیق میشه بعد میره زیر آبشونو  میزنه تازگی ها هم

  دیده شده که افتاده تو خط دخترا خلاصه گفتنی مراقب باشید گیر این موجود ی که به غلط اسمش

  دانشجو هست نیوفتید هر کسی هم خواست در مورد مشخصه های ظاهریش بیشتر بدونه بعداْ بیاد

  دانشکده تا این موجود پلید رو نشونش بدم

 و در آخر:

  زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                                                               هر کسی نغمه ی خود خواند واز صحنه رود

  صحنه پیوسته به جاست

                                                              خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:13 توسط سايه |


 

   این درختی رو که دارید مشاهده می کنید نه از درختهای شهر بم هست که بر اثر زلزله به این

  روز افتاده و نه در اثر سیل دریای شمال اینجوری واژگون شده ٬ قول بدید نخندیدا ولی این قشنگ ترین

  درخت دانشکده ادبیات خودمونه که به این روز افتاده .باورتون نمیشه ولی بلای آ سید خلیل صحاف زاده

  دامنگیر داداشش که نشد هیچ اومد تلپی افتاد تو این دانشکده ادبیات ما

  نمیدونم دانشجویای این دانشکده چه گناهی رو مرتکب شدند که اینجور بلایی اینجا نازل شد

  بیاین در گوشم بگین قول میدم جایی درز نکنه.حدس زدنشم کار سختی نیست اینقدر تو کمپ

  دانشگاه به نا محرم نگاه کردید اینقدر برا همکلا سی تون لقب های مسخره گذاشتین٬ اینقدر راه رفتن

  و حرف زدن این یکی اون یکی رو مسخره کردین ٬ هی دوستاتون رو سر کار گذاشتین ٬ هی دیگران

  رو دست انداختین ٬ بیاین تحویل بگیرین خدا هم خشمش گرفته حالا این وسط من بی گناه چیکار

  کردم که باید به خاطر شماها جونم تو خطر باشه ؟؟؟

  دقیقاْ دیروز آخرین روز ماه رمضان قبل از اذان مغرب یه هو ٬ هوای آفتابی تغییر  کرد یه جورایی آسمون

  خشمش گرفته بود . هوا یه دفعه طوفانی شد بارون هم می بارید .ما که طبق معمول داشتیم وارد

  ساختمان آموزش می شدیم جلوی چشمامون بزرگترین و قشنگ ترین درخت دانشکده  تلپی افتاد

  زمین   دیدن اون منظره ی عجیب یه طرف ٬ شکل و شمایل مسئولای دانشکده هم که 

  که رنگشون از تخته وایت بوردهای دانشکده هم سفید تر شده بود یه طرف٬ یه عده ام این وسط

  از فرصت استفاده کردند و هی عکس گرفتن حالا دیگه خدا می دونه از درخته عکس گرفتند یا......

  آخرش هم به این نتیجه رسیدن که هیچ کی اون زمان زیر این درخت ۲۰ متری شایدم بیشتر

  نبوده خوب حداقل جای شکرش باقی که تلفات جانی نداد ولی از این مسئله  به همین راحتی ها

  نمیشه گذشت فرض مثال اگه یکدوم از این دانشجوهای فلک زده که اومدن دانشکده علم وسواد یاد

  بگیرند زیر این درخت بودن  اون وقت چی ؟؟؟اصلاْ دانشجوها به جهنم اگه استادا ٬ حراستی ها

  عالیجنابا و.... زیر این درخت بودن چی؟؟؟

  آ ی ی ی خدا درد رو به کی بگیم ما اینجا امنیت جانی نداریم ملت خبر شین دانشکده ادبیات از فرط

  پوسیدگی حتی نمیشه زیر درخت ها ش هم نشست چون ممکنه هر لحظه بادی بیاد و درختاش از

  وسط بشکنن ساختمان های ادبیات هر لحظه احتمال ریزش دارن بابا جون اگه به فکر ماها نیستید

  حداقل به جون خودتون رحم کنید پس این ساختمان جدید ادبیات رو برا کی ساختین ؟؟؟

  جدیداْ  هم که افتادین به جون زمین هاش ٬ هر روز یه طرفشو می کنین حیف بابا نکنین شاید اینم

  رفت تو لیست آثار باستانی اصلاْ نظرتون چیه کل دانشکده ادبیات به علاوه بعضی از دانشجوهاش

  که بعد ۱۵ یا ۱۶ ترم جزو آ ثار باستانی شدن رو تحویل میراث فرهنگی بدیم !!!

  خلاصه اینکه اگه ادبیاتی هستین که تا بوده از دوران امین الدوله همین بوده اگرهم پشت کنکوری

  هستین باید خاطر نشان کنم که پشت کنکور موندن خیلی بهتر و ایمن تر از درس خوندن توی ادبیاته

  اگرهم از اون دسته ای هستین که قول و قراراتون رو توی دانشکده ادبیات می زارین و البته تعدادتون

  هم کم نیست باید بگم که از جونتون سیر شدین که میاین اینجا خلاصه توصیه من به ادبیاتی های

  عزیز اینه که:

  ۱) با کلاه ایمنی وارد شوید !

  ۲)کفش ایمنی بپوشید !

  ۳)تا حد امکان زیر درختان نشینید !

  ۴)وقتی راه می روید فقط به زیر نگاه کنید تا توی چاله چوله نیوفتید !

  ۵)حواستون به صندلی های چوبی بی پایه باشه !

  ۶) وقتی که راه می روید مواظب موانعی مانند سنگ ٬ کلاخ و...... باشید

  ۷)فقط در مواقع ضروری وارد دانشکده شوید فراموش نکنید دستهایتان را بشویید و شبها مسواک بزنید

  و به حرف پدر مادر هایتان گوش کنیدو فقط سوار تاکسی های قرمز رنگ شوید و .............................

  درود بر تمام کسانی که برای ما نظر می گذارند ٬ یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:59 توسط سايه |