این یک داستان واقعی است ! من: سلام استاد خسته نباشید استاد:خیلی ممنون شما هم خسته نباشید من: استاد ببخشید چند لحظه وقت دارین؟ استاد:نه ٬ اصلاْ امروز دفاعیه یکی از دانشجویای ارشده ٬ سرم خیلی شلوغه من:آخه من الان حدود ۲ هفتس که میام دانشکده شما رو ببینم ولی شما نیستید استاد:کی من؟(انگار که حرف عجیبی زده باشی میگن دروغ مصلحتی)حالا بگو کارت چیه؟ من: استاد من نسبت به نمرم اعتراض دارم میشه یه تجدید نظر بفرمایید(خوبه که بدونید این درس یکی از دروس شفاهی ٬ لابد همه ی دوستان میدونند امتحان های شفاهی ونمره هاش آخرش ختم میشه به خود استاد ) استاد:مهلت اعتراض تموم شده چرا حالا میاید؟ من: استاد: خوب چرا اعتراض دارید این نمره دقیقاْ همون چیزی هست که حقتونه من:ولی استاد به نظر من این نمره حق من نیست(یه نیشخند بهت میزنه که اگه آمریکا حمله می کرد بمب اتم رو ٬ رو سرت خالی می کرد حال بهتری پیدا می کردی. تو مجبوری فقط نگاش کنی..... استاد:اگه میخوای خودتو با خانوم........یا آقای.......مقایسه کنی باید بگم که......(لازمه که بدونید خانوم....... و آقای.......همون نورچشمی های دانشکده هستند . همون دانشجویایی که با مغزهای آکبند بهترین نمره ها رو می گیرند همون کسانی که فسفر مخشون تا آخر عمر بی استفاده می مونه در عوض تا دلتون بخواد پاچه خوارن "خدا خودت نسل هر چی آدم پاچه خوار رو از روی زمین بردار " الهی آمین استاد همچنان داشت از خانم .......وآقای......تعریف می کرد من: استاد من خودمو با هیچکی مقایسه نمی کنم من فقط می گم انتظار بیشتر از این داشتم دل سنگم اگه بود تا حالا به رحم اومده بود صد رحمت به سنگ استاد: تازه از این کمتر باید بهت می دادم من: توی دلم میگم استاد چه جوری میتونم این همه محبت رو جبران کنم استاد شروع می کنه به دلیل و برهان آوردن از همه ی انرژی که داره استفاده می کنه تا به من بقبولانه که اشتباه فکر می کنم ...بعد می گن چرا پشت سر استادا حرف می زنین نه خدا وکیلی شما بگین اگه استادتون اینجوری با هاتون برخورد کنه چیکار می کنین ٬ می گین بهترین استاده؟ اگه اینجوری می گین واقعاْ که مادرتون باید براتون اسفند دود کنه استاد: حالا توجیح شدید که این نمره حقتونه؟(توجیح ٬چه واژه ی قشنگی٬ استادا خوب بلدن کاراشونو توجیح کنند ! ) من: نه استاد من توجیح نشدم فقط خواستم بدونید از نظر من این نمره حق من نیست حالا شما می تونید بی خیال از کنار این مسئله بگذرید یا می تونید در موردش فکر کنید(چقدر به حرفای من اهمیت داد ٬ ایشون حتی سرشون هم بالا نگرفت که به من نگاه کنه٬ چقدر به من احترام گذاشت استاد: حالا اگه خیلی مصر هستید می تونید برگه ی اعتراض بردارید و اعتراضتون رو کتبی بنویسید (این از صدتا توهین هم بدتر بود آخه من که خوب میدونم استاد اگه یه نمرهرو بده دیگه مگه معجزه ای از طرف خدا اتفاق بیوفته که عوضش کنه. بازم هیچی نمیگم استاد سرش پایینه و داره یه چیزایی می نویسه ٬ از رفتارش متوجه می شم باید هر چه سریعتر اتاقشو ترک کنم .سرمو پایین می گیرم و یواشی از اتاقش میام بیرون. داستان تلخ من و استاد یه داستان تکراری که هر ترم به شیوه های مختلف اتفاق میوفته همه ما می دونیم که نمره یه بعد کوچیک از درس و دانشگاس در واقع این رفتار استادا هست که بیشتر مورد توجه قرار می گیره ٬سوال اینه که چقدر یک استاد برا دانشجواحترام میزاره؟ چقدر به حرفاش اهمیت میده ؟ سوال اینه که این دانشجو بعد از این برخوردها بازم انگیزه ای برا درس خوندن داره ؟؟؟ از حق نباید گذشت که بعضی از استادا واقعاْ از جونشون مایه می ذارن انصافاْ که خیلی بیشتر از وضیفشون عمل می کنند از همین جا خدا قوت بهشون می گیم امیدوارم سال تحصیلی جدید عاری از داستانهای تلخ من و استاد باشه
)ولی من هر روز میام دانشکده(اینو مثلاْ بهش
ولی استاد من این ۲ هفته هر روز اومدم شما نبودید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:18 توسط سايه
یادمه همون روز اول دانشگاه وقتی که ترم اول(آش خور) بودیم یکی از استادامون که مدیر گروهمونم هست گفت که انشاالله از ترم بعد به ساختمان جدید والبته مجهزی که برامون ساخته شده میریم.....................حالا دوسال از اون زمان می گذره![]()
وما همچنان در این مکان تاریخی که طبق تحقیقات بنده به زمان نادر شاه افشاربرمی گرده دروان طلایی دانشجویی مونو رو به اتمام طی می کنیم....اینم اضافه کنم که این داستان نسبتا تخیلی از چندین سال قبل از اینکه ما قدم به ادبیات بگذاریم بوده وهمچنان نیز در هر سال تحصیلی برای جدیدالورودیهای محترم و محترمه نقل می شه
و این جور که بوش میاد داره تبدیل به یه رویایی دست نیافتنی می شه
نه بهتره یکمی خوشبینانه تر به موضوع نگاه کنیم !خوب با این اوصاف و خوشبینانه نگاه کردن به این داستان می تونیم امیدوارم باشیم که نوادگان ما به اون ساختمان حتما راه پیدا خواهند کرد![]()
........لازم به ذکره که این ساختمان رویایی در پای کوه بنا شده ونوادگان ما احتمالا مجبور هستند برای رفتن به اون ساختمان از مجهزترین وسایل کوهنوردی .توشه کوهپیمایی و(در زمستان)از لباس گرم که در برابر بهمن و کولاک ازشون محافظت کنه استفاده کنند ........بنابراین در اینجا میتونم یه پیشنهاد سازنده برای کلیه ی اافراد پشت کنکوریی که اضافه وزن دارندو به نوعی یه کمی تپل مپل هستند داشته باشم .......>>انتخاب یکی از رشته های این دانشگاه... می تونم تضمین کنم که طی ۴ سال دوران دانشجویی و همچنین کوهپیمایی تبدیل به یه مانکن تمام عیار می شین پس بشتابید ............![]()
![]()
نوشته شده توسظ عسل
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 23:16 توسط سايه
سلام ٬امیدوارم حال همه ی خانواده ی رازی خوب باشه٬ قربان شما ٬ حال ما هم خوبه از بس شما به ما سر میزنین ونظراتتون رو برا ما میزارید من موندم چطوری ما می تونیم از خجالت شما در بیایم واین همه لطف شما رو جبران کنیم حتما خیلی ناراحت هستین٬ عذاب وجدان دارید که چرا به ما سر نزدید و برامون نظر نذاشتین تازس ..........الحق باید همه ی حرفاشونو از طلا نوشت.بیایید برا یه بارم که شده به حرف اجدادتون گوش کنید .حالا دیگه خود دانید اگه نظراتونو نزارید که ما شرمنده ی شما نمی شیم اگه بزارید که ما شرمنده ی شما بازم نمی شیم ! البته بعضی از دوستان خیلی به ما لطف دارن در واقع تنها مشوق ما همين افراد هستند. همين جا ازشون تشكر ميكنم سايتون كم نشه بازم بياين ونظر بديد.
عسل خانوم هم یکی از همین برو بچ رازیه البته خیلیم ناراضیه که چرا جزیی از رازیه(آرایه جناس ) بعد نگین وبلاگ بار علمی نداره آ آ آ پس این چی بود داریم آرایه های ادبی رو توی وبلاگمون معرفی می کنیم نا سلا متی ما ادبیاتی هستیم ها می گفتم که به قول خودش هر روز تو ادبیات افتخار دیدنشو پیدا می کنید حالا اینکه کیه و چه رشته ای می خونه و......از من نپرسید که عمراْ جواب بدم دارِیم كه اصلاً ديگه نيازی به من نيست حالا اگه تونستين برين آمارشو بگیرید پس از اين به بعد بجز مطالب بيمزه من مطالب عسل خانوم هم بايد تحمل كنيد از همين جا و از طرف همه ی شما بهش خوش آمد ميگم دست در دست هم دهيم.............ادبيات را كنيم آباد ![]()
خوب قدیمی ها لابد یه چیزی دونستن که گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری![]()
![]()
داشتم از عسل خانوم
ما اینقدر تو ادبیات آمارچی وBBC![]()
خيلی با مرامی عسل كه اومدی كمك من![]()
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 20:52 توسط سايه
سلام به همگی امیدوارم خوب و سر حال باشین و البته با دماغای چاق عشق با چه عینی؟ گریه ام گرفته است از مرام روزگار / گشتم و نیا فتم ردپایی از بهار / عشق من بزرگ بودرنگ بیکرانگی/ حال مانده زان همه٬ نفرتی به یادگار / ساعت یک شب است من هنوز نشسته ام / روبروی فکر تو روبروی یک قطار / خواستم که عشق را در تو جستجو کنم / حیف اشتباه بود٬ تو و عشق را چکار؟ / تو به راه خود برو با نگاه کوچکت / تو بمان واین همه صیددر شاهوار / حیف پر گشودنم٬ حیف بالهای من / ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار / دوست داشتم تو را صادقانه بی دریغ / تو ولی....تو ولی پراز غبار / زود باش هر چه زود پاسخ مرا بده / عشق با چه عینی؟چهره نقابدار!!! / هر طرف که می روم جز شبی سیاه نیست / یک دروغ ...یک کلاغ...قیل و قال ..قار قار / کاش می شناختی قدر سیب سرخ را / آه خسته ام از سکه های بی عیار / می روم که میروم جای من در اوجهاست / ماه من نشسته است٬ منتظر سر قرار ! امیدوارم از این شعر لذت برده باشین گذشته های تلخو فراموش کنید فعلا یا حق.... نوشته شده توسط عسل
مشغول خوندن مطالب جذاب
این وبلاگ باشین ......گفتم این تا بستونی که فعلا دانشگاه بستس وخبری واسه نقل کردن نیست یه شعر بگم که تقدیمش می کنم به همه ی ادبیا تیها یی که طبق حکا یت سایه جون در پارک جفا دچار شکست عشقی شدن و گریزان از همه جا رو به درس خوندن آوردن
..........آخی ی ی طفلیا ولی عیب نداره بزرگ که بشین یادتون می ره!!![]()
البته ببخشید اگه داغ دلتونو تازه کردم
و اینک شعر.....
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:35 توسط سايه
بنده رو که می بینید البته اینجا که معلوم نیستم
ولی خوب هر روز توی ادبیات افتخار دیدنمو کسب می کنید ![]()
یکی دیگه از نویسنده های این وبلاگ هستم که به همراه دوستم افتخار نوشتن واسه شما رو پیدا کردیم ....امید وارم از این وبلاگ استفاده کنید و در ضمن از نظر دادن هم غافل نشین
انشالله با باز شدن دانشکده سعی می کنیم مطلب هارو زود به زود آپ کنیم........پیشا پیش از نظرات شما ممنونیم .
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11:13 توسط سايه
همین چند وقت پیش بود رفتم دانشکده کارنامه بگیرم ٬ ادبیات همین جوری شم شهر فرنگ بود الان که دیگه هیچی (گل بود به سبزه نیز آراسته شد) فنی ٬علوم٬ کشاورزی که هیچی ٬ پیام نوری ها هم آمدند فنی حرفه ای هستند البته این بنده خداها بی تقصیرند٬ نیست دانشکدشون مختلط نیست همه ی همو غمشون اینه که تابستون بیاد خودشونو شکوفا کنند .یکی دو ساعت قبل از اینکه کلاساشون شروع بشه میان دانشکده اون موقعی هم که نگهبانا می خوان درو ببندند به سلامتی تشریف فرما میشند ٬خدایا خودت این بچه های فنی حرفه ایم یه سروسامانی بده ....... از بچه های فنی حرفه ای بگذریم من نمی دونم سر کله ی این دانشگاه آزادی ها اینجا چیکار میکنه بعیدم نیست ممکنه همین حالاشم بزارن آی ی ی ی ی ملت شما بگین ادبیات با این ساختمونای قشنگش کفاف این همه جمعیت رو داره؟؟؟ اگه یه وقت خدای نکرده افتادین تو چاله چوله هاش بعد نگین نگفتی٬ ما رسم مهمون نوازی رو به جا میاریم بهتون توصیه میکنیم تو حیاط ادبیات راه نرین تا اتفاق ناگواری براتون نیوفته خدایا خودت آخر عاقبت ادبیات رو به خیر بگذرون
٬ از همه جالب تر و با مزه تر بچه های![]()
و بیان ادبیات و استعدادای یک سال خفته![]()
الهی آمین.
اگه سال دیگه دیدین بچه دبیرستانیا هم قراراشونو تو ادبیات گذاشتند تعجب نکنید![]()
....................................................![]()
......
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:47 توسط سايه